واتو واتو
واتو واتو اسمیه که وقتی آریستا تو شکم مامان بود بابا روش گذاشت. آخه گلم یه پرندست که از آسمون واسه خوشبخت ترکردن مامان بابا اومده.
قالب وبلاگ

                            

لبریز از حوصله ام برای تو.
روزهای شیرین شیرین زبانیت را می گذرانی ، دخترانه هایت هر روز بیشتر جلوه میکنند، کفش های پاشنه بلند مرا می پوشی وتمام وجودت ذوق می شود وقتی که می گویی :
"واااای مامان ! چه خوشگل شدم نه؟!" این خاطره بازیِ ادواریِ تمام خانه هاییست که دختر دارند ، میدانم. خودم هم روزهای "پا تو کفش مامان"
را یادم هست. از تو بزرگتر بودم. تو خیلی زود شروع کردی بر خلاف میل من!
روزی چند دست لباس عوض می کنی به تنهایی و بدون کمک من و آنچنان زیبا رنگها را ست می کنی که نمی دانم به دخترانۀ  نابت بخندم یا از به هم ریختن اتاقت عصبانی شوم؟!

بی اندازه مهربانی و حساس و بُغضو!
بغض نکن عشقم! دنیای من! عروسکم! مجبورم بفهمانمت به تمام چبزهایی که می خواهی نمی توانی برسی ، یعنی نمی شود، دنیا نمی گذارد، و اگر این را امروز ما به تو یاد ندهیم فردا روزگار بد حالیت می کند زبانم لال! و اگر امروز با بغض هایت کنار نیایم و کوتاه نیایی، فردا اشک ها و شب بیداری های بی تابی را تاب نخواهی آورد.
دیدن اشک های معصومت خنجر به دلم می کشد، تاب میاورم و مقاومت می کنم در برابر خواسته هایت آنگونه که مادرم کرد، تا کمی از حساسیت قلب معصوم و مهربانت بکاهم شاید. که امروز، همین امروز، باید یاد بگیری که هر کسی ارزش دلتنگیِ دل کوچکِ مهربانت را ندارد، و هر کسی ارزش اشک های دردانه ات را ندارد، اگرچه خودم پا به پای تو دلتنگی می کنم و اشک می ریزم!
بی عار باش گلم! دنیا برای پر کردن اقیانوس چشم هایت فقط از عشق برنامه ریزی نشده. اگر چه ما تا پای جان عشق به پایت می ریزیم، باز بی رحمی روزگار بخواهم نخواهم گاه به بازیت می گیرد و تو باید باید باید بدانی چطور برنده شوی تا من زنده بمانم!


 


 

[ سه شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 19:48 ] [ سمانه ] [موضوع : ] [ ]

                              ما رو ببخش آریستا...

 

                        ما رو ببخش 

 .مارو ببخش آریستا
همیشه برای اینکه تو این شهر نفس میکشی و ریه های کوچولوی پاکی که برامون به امانت آوردی رو سالم و زلال نگه نداشتیم ما رو ببخش
-واسه همه ء ساعت های عمرت که عزیز تر از تمامِ تمامِ طول عمر دوتاییمونه و داریم تو این شهر کثیفِ بی درو پیکرِ لعنتی -زبانم لال- ازش کم میکنیم مارو ببخش
-واسه چشمای قشنگت که اینجا از دیدن سبزی، رنگ ، شادی محرومشون کردیم...
-واسه اینکه چسبیده بودیم به ریشمون و یادمون نبود جایی ریشه بزنیمت که شرمندهء بچه هات نشی...
-واسه سلامتی که میتونستیم هرجای دیگه دنیا نصیبت کنیم و نکردیم...
-واسه دلواپسی ای که میتونستیم هرجای دنیا از آیندت نداشته باشیم...
-واسه اینهمه تکرارِ ناخواستهء کلمهء دلار،سکه،نوسان،تورم و گرونه! گرونه! گرونه! ...
-واسه بیمه ای که شاید هرجای دیگهء دنیا لازم نبود با امضا کردنش بهت تعهد بدیم که بیست سال دیگه که تازه باید اوّلای راه رسیدنت به اوج باشی از سرمایه گذاری بیست سال پیش ما صد ، پونصد، یا چمیدونم هشتصد میلیون تومن (یا خیلی بیشتر)ِقلمبه بهت میرسه و ما افتخار کنیم که بیست سال جای اینکه راه رسیدن رو نشونت بدیم،قسط دادیم که تو برسی...
-واسه مدرسه ای که میترسیم بری و توش چیزایی یاد بگیری که تو خونه خواستیم یاد نگیری...
-واسه اعصابی که باید همش وقف تو باشه و تو این شهر لعنتی آرامشی ازش نمیمونه که نثارت کنیم...
-واسه آزادی ای که حقّ بی چونِته و اینجا هیچ نخواهی شناختش...
-واسه حقّی که اینجای دنیا تا یاغی نشی یا افسرده یعنی دنبالش نرفتی...
-واسه سختی واسه ناخوشی واسه آلودگی...
-واسه حیف کردنِ فرشتگیت مارو ببخش...

[ دوشنبه 13 آذر 1391 ] [ 15:22 ] [ سمانه ] [موضوع : ما رو ببخش] [ ]

niniweblog.com

تمام اولین هایت تمام شد. اولین من و توها. اولین روزها،اولین هفته ها،اولین ماه ها،اولین فصل ها!
تمام فصل ها را دیدی،تمام ماه ها را،سرما و گرما را،شرجی و غبار را، برف وباران و "ریزگرد" را حتّی!
یک سال گذشت. تمام اولین های طبیعت را پشت سر گذاشتی. یکساله شدی عمرم.

تک تک لحظه هایم سرشار از شادی گذشت در این 365 روز.
آن روز که به هوش آمدم و بدون فکر گفتم "بچّم؟" و پرستاربا مهربانی گفت:"دخترت خوبه، وقتی به دنیا اومد اتاق عمل رو گذاشت رو سرش ! ".

آن لحظهء آن روز که مثل یک عروسک پف کردهء 52 سانتی با لباس و کلاه صورتی زیر سینه ام گذاشتنت و من هاج و واج نگاهت میکردم و غرق خوشبختی لحظه ها را میشمردم که فربد بیاید تا نشانش دهم چه لعبتی برایش آورده ام.


عروسک 52 سانتی

آن لحظهء همان روز که پروین جون برای اینکه آرام بگیری روی شکمت خوابانید و تو با کنجکاوی سرت را بلند کردی و ما از هیجان این اولین حرکت زودهنگامت ذوق مرگ شدیم.

تمام لحظه های فردای آن روز که یکی یکی به دیدنت می آمدند و من انگار قهرمان زاییدنم با افتخار خوابیده بودم توی تخت و مثل ندید بدید ها هی بهت شیر میدادم!

آن روز که پرستارها با لقب "خانم هندوانه" مرخصت کردند و برای اولین بار با تو وارد خانه شدیم و مامان زینت با اسپند و سلام و صلوات بهت خوش آمد گفت.

خانم هندوانه

آن روز دهم که نافت افتاد ومن بخیه ام را باز کردم و شدیم مثل دو تا آدم عادی که هیچ چیز اضافه ای بهشان نچسبیده!

من و تو

تمام آن روزها که لباس نو تنت می کردم و شیر بالا می آوردی.

آن روز که لباس نوزادی من را مامان زینت به تنت کرد.

لباس مامان

آن روز که رفتیم شمال وتو برای اولین بار مسافر بودی و برای اولین بار بابل را دیدی.

آن شب که تا صبح از درد نخوابیدم و آن روزها که از درد توان برگشتن به تهران را نداشتم و من و تو ماندگار شدیم تا درمان شوم وآن هفته ها که هی قرص بی فایده به خوردم داد این "دکتر بصیرت" ومن 3 هفته نخوابیدم و هی هر روز بدتر شدم و تو روزها با "مادمازل مهرناز" سرگرم بودی و من شیر میدوشیدم و درد میکشیدم و فکر میکردم میمیرم ! وآن روز که فربد آمده بود و من از درد به خودم می پیچیدم و همه امیدوار بودند که این آنتی بیوتیک های لعنتی خوبم کند و من هی به خودم انرژی مثبت میدادم که خوب میشوم و هی بدتر میشدم و دست آخر این " دکتر درزی" در اتاق اورژانس بیمارستان بابل کلنیک گفت "برو بالا آماده شو باید عمل بشی!" و من که انگار یک استخر آب سرد روی سرم ریختند و فربد که همش روحیه ام میداد و بابایی دل نازک که تازه هم آنژیو کرده بود و مهرناز که هی گریه می کردند و بقیه که جلو چشمم نبودند و نمیدانم و خودم که انگار دوباره یک استخر آب روی سرم خالی کردند آآآآی... و دکتر که میخندید و می گفت خیلی ساده است و پرستارها که فکر می کردند من از تهران آمده ام وسوسولم و پروتز کرده ام و سینه ام حالا دارد می ترکد و من قهر از این همه بی مسئولیتی پزشک متخصص معروف شهرم که آبروی اینهمه حس ناسیونالیستی مرا جلوی تهرانی ها برده بود و مرا به این روز انداخته بود،فقط فکر میکردم که "دکتر بصیرت ! به کسی که سینه اش آبسه کرده و دارد از تب میسوزد و دارد از درد میمیرد هی دارو نده و نگو به بچّت شیر بده و سینَتو بدوش و سه شنبه بیا ! بهش بگو مشکلت مربوط به منِ متخصص زنان نیست برو پیش متخصص جراحی عمومی!".

و تو هر روز بزرگتر میشدی و من از درد توان لذت بردن نداشتم.

3ماهگی

و توی اتاق عملی که هیچ مثل اتاقی که 2-3 ماه پیش تو را توش به دنیا آورده بودم نبود ، با حسی پر از اندوه و دلتنگی و خشم و درد که هیچ  شبیه حسی که توی اتاق عملی که 2-3 ماه پیش تورا توش به دنیا آوردم ،داشتم نبود( چقدر فعل!)، مثل آدم محتضری که تنها امیدش معجزه است ، به تو فکر می کردم که حالا باید چی بخوری وقتی مخزن شیرت زیر چاقوی جراحی دارد سوراخ می شود.

و باز میان اینهمه درد ، اینهمه احساس دلتنگی و خشم و نا امیدی حتّی باز لحظه هایم سرشار از شادی گذشت که تو را دارم.

حتی آن روز که برای آخرین بار زیر سینه ام گرفتمت و بغض لعنتی ام ترکید وفرهاد اولین شیر خشک را برایت خرید و با وسواس پیمانه ها را پر و خالی کرد و شیشۀ شیر را دستم داد و من با تو عهد بستم که چنان تغذیه ات کنم که هیچ از شیرفراوانی که داشتم و نگذاشتند بهت بدهم کم نداشته باشد.

اولین شیر خشک

تمام آن روزها که به قول سمیرا به "جای زخم مادریم" در آینه نگاه می کردم و غصه می خوردم باز شاد بودم .

آن روزهای خوب آخر اسفند که فکر کردم دختر 6ماهه ام آنقدر بزرگ شده که دیگر نباید جلوی جمع پستانک بمکد و آن اولین شب بدون گول زنک را تا صبح یا بغلت کردم یا گریه کردی و سخت بود ولی شاد بودم.

بای پستونک

آن روز که اولین دسته گلت را به آب دادی و بشقاب جهیزیۀ مامان زینت را شکستی

 دسته گل

آن روز خوب ِ توی عید که برای اولین باربدون کمک غلت زدی، first moves

چندی بعدش که نشستی ،

 

 first moves

آن روز خوبتر که روی دو پا ایستادی و آن روزهای خوب ِ خوب که قدم برداشتی و تمام روزهای خوب که راه رفتی.

first moves

آن شب خوب ِ 17 فروردین که وقتی قاشق را توی دهانت گذاشتم صدای نوک ِ گنجشک ِ نوک طلا از دهانت آمد و من از آن لحظه به قول پریسا "صاحب گرانقیمت ترین مروارید دنیا شدم"!

تمام روزهایی که فربد تهران نبود و من با تو دیگر "تنها" نبودم و من با تو دیگر بوی فربد را گم نمی کردم وقتی دلم تنگ می شد!

من و تو

فرناز میگوید : "یادم نمیره چه دردی کشیدی توی زایمان و اون 2-3 ماه لعنتی بعد از زایمان" میگوید : " آریس که بزرگ شد بهش میگم مامانت چه روزای سختی داشت" ، من هم که یاد تعویض کثیف آن پانسمان لعنتی می افتم دوباره دردم میگیرد. ولی نمی خواهم بهت بگویند روزهای سختی داشتم. من شاد بودم که تو را دارم.

 در تمام لحظه هایی که می خندیدی

وقتی که می خندی

در تمام گریه هایت حتی شاد بودم که تو را دارم.

اشک تو

تمام آن روزهای درد را فراموش کردم به یمن سلامت تو.

دوست داشتنت هنوز مهمترین کارِ دنیایم است،تمام دنیایمان!

یکساله شدی عشقم.

یک ساله شدی

روز جشن تولدت در گرمای تابستان بعد از ماه ها باران بارید. زمین خیس برکتی شد که انتظارش را نداشتیم، مثل برکت فراوانی انار شیرین در روزهای حاملگیم لذّتبخش بود و نوید شادی هایی را میداد که با آمدنت بر سَرِمان خواهد بارید.

پانی راست می گوید، من درد ندارم، خوشم، دلخوشم، راست می گوید که" تو فربد را داری و آریستا را" ، راست می گوید!

خدا را شکر که یادم داد خوش باشم که شما را دارم.

ما سه نفر

خدا را شکر که اگر درد داشته باشم، اگر مریض شوم، اگر دلگیر شوم، اگر غصه دلم را بگیراند، اگر خاطرات دلتنگم کنند، اگر دانه های دلم را نمی بینند آنانکه باید، باز شادم که تو را دارم تمام زندگیم!

یک ساله شدی عشقم ، آرامش دنیای مادر.

تولدّت مبارک عروسکم. برایت بهترین های دنیا را می سازیم از تمام آنچه خدا برایمان بخواهد. تو سالم باش و شادی کن.

"دوستت دارم" های بلندو بی پایان تا روزی که زنده ایم پشتوانۀ روزگارت گلم.

شاد ِ شاد ِ شاد بزرگ شو. پاک و مهربان.

سلام روزهای خوب ِ 2 سالگی...

آغاز دو سالگی

niniweblog.com

[ يکشنبه 12 شهريور 1391 ] [ 17:25 ] [ سمانه ] [موضوع : تولدت مبارک گلم] [ ]

 

                           niniweblog.com

       پایان 10 ماهگی! 

مثل فرشته خوابیده ای کنارم.

نگاهت میکنم و دست به موهایت میکشم. غرق میشوم. بلند بلند حرف میزنم . می دانم بخشی از مغزت بیدار است و به من گوش می کند. هر بار که می گویم "تو تمام زندگی مامان و بابا هستی " ناخودآگاه دلم میلرزد. تمام زندگی!!! این یعنی همه چیز و تو همه چیزی و ما همه را _همهُ دنیایمان را _ برای تو تنها می خواهیم.

این روزهای قشنگ خوابت که میگیرد چهار دست وپاو گاهی روی دوپا میایی کنارم و سرت را روی پایم میگذاری، میدانی؟ آن لحظه من در تمام دنیا کاری ندارم جز تو! میبوسمت و آنقدر نازت میکنم که خوابت عمیق شود.

چقدر خواستنی هستی که هر بار که می خوابی دلم برایت تنگ میشود.

اولین قدم را یک ماهی میشود که گرفته ای و الان یک هفته است که هر وقت حوصله داشتی ودلت خواست نهایتا هفت هشت قدم مقدس _که در آخرین رکورد به 16 قدم هم رسید_ بر میداری و با ذوق نگاهمان می کنی که تشویقت کنیم. آفرین عشقم.اصراری ندارم که بیشتر راه بروی.میدانم راه سختی در پیش داری از روزی که دیگر روی زمین نخیزی و روی دست و پایت حرکت نکنی و تمام راه را به پاهایت بسپاری و مغزت! میدانم راه درازی در پیش خواهی داشت.

بــابــابــا... مــامـــامــا... دَ دَ دَ دَ ...تیـــــش ... و چند کلمهُ نامفهوم دیگر که نمیدانم چطور بنویسم تنها حرف هایی هستند که به زبان می آوری البته به جز تمام حرف هایی که با چشمانت میزنی وقتی که زل میزنند!

عاشقم وقتی دهانت را باز باز می کنی می چسبانی به لُپـم ! این یعنی "الان خیلی دوستت دارم"! میدانم!

سرت را کج می کنی تا جایی که جا دارد! یعنی "دالـــّــی!!! "

گوشی تلفن را می گذاری زیر گوشَت !

                       پایان 10ماهگی

و با نهایت کنجکاوی به هر چیز جدید زل می زنی و اگر سردر نیاوری اخم می کنی.

 

                         پایان 10 ماهگی

دوستت دااااااااااارم.

                niniweblog.com

[ پنجشنبه 26 مرداد 1391 ] [ 1:56 ] [ سمانه ] [موضوع : پایان 10 ماهگی!] [ ]

 

 

          پابه پای تو
 
پا به پای تو
پا به پای عشق
پا به پای این جهان بی مدار
لحظه لحظه های عمر خویش را
ابر میکنم
بر تمام روزهای خشک روزگار تو

مادرت همیشه آسمان ابری است
تا کویر این زمانه گل دهد به بار
از بهـــــار تو...
 
 
             niniweblog.com
[ سه شنبه 6 تير 1391 ] [ 21:29 ] [ سمانه ] [موضوع : پا به پای تو...] [ ]

 niniweblog.com niniweblog.com

زود بزرگ نشو!

دیشب بزرگتر شدی.

در چشم بهم زدنی من و فربد حس کردیم که داری بزرگتر می شوی - جلوی چشم ما - !

ناگهان مدل نگاه کردنت بالغ شد ، میدانم هیچ کس باور نمی کند.

داشتی ریسه می رفتی از خنده که ناگهان ساکت شدی ، نگاهمان کردی و لبخند زدی. لبخند زدی که یعنی "چه خوب که باهم شادیم" ، که "دوستتان دارم" ، که "میدانم چقدر دوستم دارید" ، که "دارم درک میکنم زندگی را" !

تو نگاه کردی با چشم هایت که زبان دارند و من دلهره تمام وجودم را گرفت.

زود بزرگ نشو مادر. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را !

زود بزرگ نشو دخترم .

قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام .

آرام آرام پیش برو  ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر.

آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم .

niniweblog.comniniweblog.com

[ چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 ] [ 14:50 ] [ سمانه ] [موضوع : زود بزرگ نشو!] [ ]

she is going to become a real lady

my honey!

عروسک قشنگ من!
دوستت داشتن قشنگترین تجربه ایه که باهاش روزامو شب میکنم.

ای شبها و روزهای قشنگ طول بکشید هزاااار ساااال

[ چهارشنبه 30 فروردين 1391 ] [ 21:39 ] [ سمانه ] [موضوع : she is going to become a real lady!] [ ]

niniweblog.com

niniweblog.comniniweblog.com

عاقبت بچه ء شیطون بلا !!!

 

عاقبت بچه ء شیطون بلا!!!

[ سه شنبه 22 فروردين 1391 ] [ 10:11 ] [ سمانه ] [موضوع : عاقبت بچه شیطون!!!] [ ]
[ چهارشنبه 16 فروردين 1391 ] [ 2:28 ] [ سمانه ] [موضوع : لووووووووس!!!!] [ ]

این روزهای آبیِ بودنت هر روز به موهبتی می اندیشم که 5 ماه از تولدش میگذرد.

تو بزرگترین حس خوب بی نیازی ام هستی.

نگاهم کن که عاشق ترت شوم با این نگاه که دارد شکل سخن میگیرد،شکل هم صحبتی، همدمی!

آآآی چقدر می خواهم این نگاه را خدای خوب.آغاز 6 ماهگی

[ چهارشنبه 16 فروردين 1391 ] [ 1:55 ] [ سمانه ] [موضوع : آغاز 6ماهگی!] [ ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

روز های خوشم با تو بی انتهاست برایت می نویسم هرگاه زمان بدهی تا روزی هرچند دور ببینی، بخوانی و لبریز از عشق شوی. عشق مادرت!
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 53
بازدید دیروز : 28
بازدید هفته گذشته : 120
کل بازدید : 44028
آرشيو مطالب
امکانات وب
تماس با ما

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس


Get a Glitter Calendar Click Here

کد متحرک کردن عنوان وب

KoodakMedia.com